اشعار پیمان سلیمانی

اشعار پیمان سلیمانی

اشعار پیمان سلیمانی

 

اشعار پیمان سلیمانی

                                                                                      

شعری از پیمان سلیمانی

نزدیک صبح بود : خدا بر زمین چکید

و فصل سرخ رویش انسان فرا رسید

 

دروازه های روز به تدریج  وا شدند

وقطره قطره روی زمین زندگی چکید

 

هر قطره آدمی شد و لغزید روی خاک

هر قطره بنده ای شد و به گوشه ای خزید

 

هر کس به گونه ای به وجود آمد از خودش

رنگ یکی سیاه  و رنگ یکی سفید

 

 

 

*** 

 

من ایستاده بودم و چشمان خیس شهر

هر لحظه انتظار تو را داشت می کشید

 

که تو نیامدی  و مرا باز شب گرفت

که تو نیامدی  و مرا مرگ می وزید

 

من آرزو شدم که بیاید کسی که نیست

اما چقدرگمشده من نمی رسید

 

باران گرفت ... و اتوبان خیس مرگ شد

بارن گرفت و بغض زمین را کسی ندید

 

این زندگی چقدر حقیره ست و بی فروغ!

وقتی قرارنیست بیاید در آن امید

 

دلگیرم از وجود خودم تا تو نیستی!

دلگیرم از کسی که مرا بی تو آفرید


نظرات

نکته :
- نظرات شما ممکن است پس از تائید مدیر نمایان شود.
- لطفا از زبان پارسی برای نظر دادن استفاده کنید



  1. هیچ نظری ثبت نشده است

    شما اولین نفر باشید !

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

CAPTCHA Image Reload Image